ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

اصلا باورم نمیشه...

سلام سلام صد تا سلام به نظرم توی این دوران خیلی بیشتر به قدرت خدا پی بردم و می برم. آخه خیلی عجیب و باورنکردنیه. یک هفته ی دیگه هم گذشت و پسر مامان وارد هفته ی32 شد. کی باورش می شه؟ یادم نمیره هی کتاب و ورق می زدم و از خودم می پرسیدم یعنی میشه این هفته هم برسه؟ الان برام خیلی جالب و جذابه... مامانی الان 72 کیلو شدم یعنی 11 کیلو اضافه شدم. دیروز هم خاله منا فشارم و گرفت و نرمال بود. این 2 شنبه وقت دکتر دارم. انگشتهای دستام و پاهام کمی درد دارن که نمی دونم بخاطر بارداریه یا بخاطر باد این کولرها و پنکه هاست... نافم زده بیرون، خیلی خنده داره. تکرر ادرار دارم و ترش هم می کنم. دولا شدن دیگه تقریبا غیر ممکن شده. دیروز یه سری حرکات ویب...
21 خرداد 1390

اخراجیها...

سلام توپیه من از اونجاییکه بابایی نگران ما بوده، من و شما یه 4 روزی خونه نبودیم. بله... بابایی بنابر مسائلی همچون: تنها نبودن من در خونه و زیاد به شما فکر نکردن ، رسیدن به مراسم خواستگاریه دایی ، استراحت کردن بیشتر بنده در خانه ی پدری ، روبه راه شدنم و آمادگی برای ماه آخر که شاید نتونم بیام خونه ی خودمون، ما رو اخراج کرد... ما هم رفتیم جز، اخراجیها مامانیه من ... از خونه ی بابایی اینا بگم که این چند روز حسابی به من و شما رسیدن. هر کس به هر نحوی سعی شو می کرد که به ما خوش بگذره و همچنین بیشتر استراحت کنم. مامانی با آشپزیشون ، بابایی با خریدخوراکیهای مختلف ، و خاله ها هم که مثل همیشه با در کنارم بودن ، به من آرامش م...
20 خرداد 1390

تعطیلات...

سلام به پسره جیگر مامان این دو شب تعطیلی و رفته بودم خونه ی مامانی اینا. کلی خوش گذشت . با خاله منا و خاله مریم کلی بازی کردیم ، کلی خندیدیم و کلی حرف زدیم . همین دیشب تا ساعت 4:30 بیدار مونده بودیم و حرف می زدیم . البته چون فصل امتحانات خاله مریمه ، زودتر از ما خوابید . بگو بابا محسن هم توی خونه تا 3:30 بخاطر درد دندون عقل شکسته شدش بیدار بوده ... الهی بمیرم براش...  ی ه چیز جالب این بود که مامانت انگار رفته بود آلاسکا ، نه به خونه ی ما که توش شرشر عرقم و هر روز مجبورم برم دوش بگیرم، نه به خونه ی بابا مهدی اینا. بابا مهدی جدیدا شدیدا گرمایی شده واسه ی همین یه سیستم خیلی توپ توی خونه پیاده کرده که تو وسط تابس...
16 خرداد 1390

شمارش معکوس...

سلام به قند عسلم گل پسرم امروز گل پسر وارد هفته ی 31 شدی. خیلی خوشحالم . از الان شمارش معکوس 8 ماهگیت شروع می شه. داشتم خونه ی عمه م اینطور محاسبه می کردم کلی بهم خندیدن . آخه مامانت خیلی خیلی منتظره. الان مامان ندا شده یه مامان با حرکات کند . دست و پاهام کمی پف کردن. تحمل گرما رو اصلا ندارم و روزی یه بار باید دوش بگیرم. توی خواب کمی ناله می کنم. شبها خیلی راحت نمی خوابم ولی صبحها راحت ترم و دیر بیدار می شم. با یه درد جدید هم تازگیها دست به گریبانم ، درست زیر پرده ی دیافراگم سمت راست یه چیزیه که فکر کنم سر شما باشه به اندازه ی یه توپ تنیس سفت می شه و اگه زیاد سرپا باشم  یه درد خاصی میاد سراغم. حالا اتفاقاتی که داره ب...
14 خرداد 1390

همه مادران سالم اند اگر...

با سلام به همه ی دوستانی که یا نی نی دارن، یا در حال نی نی دار شدن هستن و یا می خوان نی نی دار بشن... می خوام یه کتاب معرفی کنم که واقعا عالیه. این کتاب و دختر عمه م وقتی باردار بود می خوند به من هم پیشنهاد داد قبل از بارداریم تهیه ش کنم. از اونجا که خواهرهای من خیلی دلشون می خواست خاله بشن(منا و مریم) بهار 89 این کتاب و برام گرفتن. کتاب:همه مادران سالم اند اگر...            نویسنده:الیزابت فنویک قیمت:5500 تومان (البته اگر تمام رنگی باشه این قیمته) در کل به همتون پیشنهاد میدم که این کتاب و تهیه کنید. ...
14 خرداد 1390

دلهره...

سلام به یگانه پسر عزیزم، ابوالفضل جون دوشنبه9 خرداد90 با بابات رفتیم جواب آزمایشگاه و گرفتیم. وقتی دیدم میزان باکتری توی ادرارم و نوشته زیاد، خیلی خیلی غصه دار شدم . از اونجا، بابات من و رسوند خونه ی مامانی اینا و خودش رفت سرکار. با خاله منا رفتیم کلی توی اینترنت گشتیم و چیزی جز دلهره و ترس و نگرانی نصیبم نشد. تازه میزان پلاکتهای خونم هم از حد نرمال کمی کمتر بود و این مزید شد بر دلهره ی بیشتر . دکتر وقت نگرفته بودم و ترجیح دادم قبل از ورود دکتر برم مطب و اونجا  بشینم تا موفق بشم دکتر و ببینم. با خاله منا رفتیم. ساعت 4مطب بودم و نفر14 شدم. دکتر ساعتهای5:05 دقیقه اومد. حدود ساعتهای 6 بود که نوبتم شد. البته با پارتی بازیه خانوم ...
10 خرداد 1390

خوراکی...

سلام جوجـــــــــو از وقتی اومدی توی دل مامانی نشستی، یه تغییر بامزه توی خوابهای مامانی اتفاق افتاده. مامانی تا الان شکمو نبوده ( البته نه زیاد) ولی از ماه اول خیلی از خوراکیهای مختلف و توی خـــــــواب می بینه ... وقتی از خواب پا می شم اگه یادم مونده باشه به بابات می گم . گاهی بابا و گاهی مامان جون و بقیه برام فراهم می کنن که توی دلم نمونه، از املت با رب زیاد گرفته، تا انار و .... دیشب داشتیم برای شام آماده می شدیم که نوه ی همسایه ی واحد بغلی(که یه دختر مامانیــــه ) یه بشقاب باقلی پلو با ماهی آورد. خیلی خوشمزه بود . از بابا محسن پرسیدم که من چی بذارم توی ظرفشون پس بفرستم، گفت: آب طالبی با بستنی مخلوط کنیم توی این لیوان...
9 خرداد 1390

آخیش ...

سلام به پسری که دل تنگ صدای ضربان قلبشم ، دلتنگ اینم که ببینم الان چقدرش شده، دلتنگ اینم که  توی صفحه ی مانیتوری دست و پای کوچولوشو ببینم... مامانیه من امروز 29 هفته تموم شد، پسرم وارد آخرین هفته ی ماه 7 شدی، یعنی شمارش معکوس مامانی داره به نتیجه می رسه و مامانی می خواد روی گلتو ببینه ... توی این هفته چشمات باز و بسته می شن، قادری بین تاریکی و روشنایی تمایز قائل بشی، حتی می تونی یه منبع نور و به سمت عقب و جلو دنبال کنی ... الهی مامان فدات شه که داری سعی خودتو می کنی بزرگ و بزرگتر شی... الان باید تو دل مامان این شکلی باشی. توی این چند روز تنها نبودم، همه به نوعی بهم سر زدن و خواستن کمکم کنن اتاقتو ...
6 خرداد 1390

فکر تو...

سلام گل پسرم. این روزا همه تو فکر شما هستن. همه دوست دارن یه جوری کارهای مربوط به پسر مامان و انجام بدن. کلا نیومده خوب تو دل همه جا کردیا... توی دل مامان و بابا که یه عالمه جای بزرگ پیدا کردی... دوست دارم و عاشقانه می خوامت... ...
5 خرداد 1390

بهترین روز...

سلام به پسری که خدا به واسطه ی اون من و هم مادر کرد... امسال یک سال متفاوت برای من و امثال من هستش. واژه ی مادر تا حالا یه معنی دیگه برام داشته. از خدا خیلی ممنونم که من و شایسته ی این مقام دانسته و این مقام و به من نیز عطا کرده... خدایا شکرت... مادرم روزت مبارک ...
2 خرداد 1390